خرید بک لینک

بچرخ تا بچرخیم آقا...

امروز تازه شروعش بود!

لذت انتقام بالاست

نمیشه گذشت

اینا همش حرفه

بگذر

ببخش...

فقط گفتنش شیک و قشنگه

گاهی باید تلافی کنی کارش رو

با یه کار بدتر،وحشتناک تر

نابودش کنی

نابودش کنی

نابودت میکنم

همون کاری که تو کردی.

نابودت میکنم

پی نوشت:اون روزی که این رو نوشتم حالم اصلا مساعد نبود

جدی نمیگیرم خودم

جدی نگیرید

برچسب: نویسنده: بهراد ایمانی تاريخ: شنبه 27 خرداد 1396 ساعت: 2:38

میگم میشه من از تو خواستگاری کنم

با حالت گیج شدن میگه چی؟؟؟

میگم بس که دوست داشتنی و عشقی.

ادم دوست داره بغل خودش نگهت داره ،

و مطمئن باااش من این کارو میکنم

انقددددر دوستت دارم که اینکارو کنم:)

هیچم بد نیست

خیلی ام خوبه

باشه جانا؟؟

باشه امیدجان

باشه حسِ خوب؟

باشه بی نهایت من؟

باشه همراه روزهای سخت؟ :)

برچسب: نویسنده: بهراد ایمانی تاريخ: شنبه 27 خرداد 1396 ساعت: 2:38

خداااایا شکرررت
ممنونتم که هوام رو داری
با اینکه بَدَم

مرسی از تو هم جانا
اگه نبودی من اینجا نبودم

برچسب: نویسنده: بهراد ایمانی تاريخ: شنبه 27 خرداد 1396 ساعت: 2:38

با ماه عسل امروز بغضم گرفت.

به نظرم زیبا بودن هر چهار تا دختر

چه درونشون و چه ظاهرشون

به مامانم گفتم به نظرت خیلی قشنگ نیستن؟گونه های زجر کشیدشون رو ببین؟

من عاشق این گونه هام

یا چشماشون که ستاره های نوترونی پر نوری داره

که زنده ان.زنده میمونن

مامانم گفت چرا...چرا خوشگلن.

و از همه مهمتر

رشته ورزشیشون کاراته همزااد تکواندو که عشق منه هستش

میشه دوستشون نداشت؟

من که عاشقشون شدم.

برچسب: نویسنده: بهراد ایمانی تاريخ: يکشنبه 14 خرداد 1396 ساعت: 3:16

درختان شهرم سوختند...

درختانی که زندگانی من در زیر سایه هایشان گذشت...

درختان سرسبز و فروتن و آرام.

دعا کنید لطفا...

برچسب: نویسنده: بهراد ایمانی تاريخ: يکشنبه 14 خرداد 1396 ساعت: 3:16

غزال عزیزم بانوی زیبارو؛ امروز،به احترام حضور تو در زندگی ام، به احترام چشم هایت که چیزی جز پاکی نبود می ایستم... در این سه سال،تو عشق و محبت و مهربانی بودی و من... من شاعر تمام تو شاعر گونه هایت ،چشم هایت,انگشتانت که همیشه برایم عاشقانه بود من با حضور تو شاعرترین شدم و نوشته هایم جان گرفتند وقتی بر

برچسب: نویسنده: بهراد ایمانی تاريخ: يکشنبه 14 خرداد 1396 ساعت: 3:16

وقتی یه دختر ۵۵ کیلویی خودش رو جا میکنه توی پیرهنِ یه مردِ گنده ی ۷۸ کیلویی یعنی اونقد دلش تنگه که جاش تو لباسای خودشم تنگه براش

دنتیست فاطمه نوشته بود و خوشمان آمد .

برچسب: نویسنده: بهراد ایمانی تاريخ: چهارشنبه 10 خرداد 1396 ساعت: 19:15

خدا ،عجیب است,عجیب زندگی من، وقتی تمام راه را تا به همین الان همراه من،همراه ساجده ای که شاید آن دختری نبوده که خدا خواسته..همراهم بود برای من،خدا همان خدایی است که خواستم همیشه... هر لحظه پشتم بود ... با چشمهای مهربان آبی رنگش،امروز و دیروز و فرداها با من بود. وقتی امید نداشتم و از همه بریده بودم

برچسب: نویسنده: بهراد ایمانی تاريخ: چهارشنبه 10 خرداد 1396 ساعت: 19:15

تغییرات جدید وبلاگم رو دوست دارم.

خوب شده به نظرم. چون بنفش داره.

بنظرم عشق بنفشه.

جونم بسته اس به جون این غزال بی قرار .

این وبلاگ.


برچسب: نویسنده: بهراد ایمانی تاريخ: چهارشنبه 10 خرداد 1396 ساعت: 19:15

اما به هر جهت شما کورد ها مردم سختی هستید...

تند خو هستید،اما سخت هم هستید. صبر و حوصله ی بلوچ را ندارید، اما تاب سختی را دارید. مثال اسب می تازید.

گاهی هم درنگ میکنید، اما وا نمی مانید. می تازید. مگر از گردنه به میان دره پرتاب بشوید و استخوان هاتان خرد بشود،وگرنه می تازید...

- کلیدر | محمود دولت آبادی-

پی نوشت:نه اینکه من تمام این خصوصیات رو داشته باشم،نه،

ولی آدمای اطرافم تقریبا همشون همین جورین

محکم

استوار

جدی و در عین حال مهربان ترین های زندگی

برچسب: نویسنده: بهراد ایمانی تاريخ: چهارشنبه 10 خرداد 1396 ساعت: 19:15

حالم خوش نیست ابدا و ابدا

و سید نوشت:

بابت آن روزى که باید براى رویام مى جنگیدم و نجنگیدم

از خودم معذرت مى خوام


برچسب: نویسنده: بهراد ایمانی تاريخ: چهارشنبه 10 خرداد 1396 ساعت: 19:15

"بنام خدا"

این منم.
ساجده
(سلااام من و سلام ساجده)
با یه ذهن که غزالش بی قراره ،بی قرار و پرشور ...
غزال ذهنم با چشم های مشکی درشتش زل زده با آینده
زل زده به امید ...
به حال خوب ...
چشم بر نمیداره ...
حواسش هست به حس های خوب.

برچسب: نویسنده: بهراد ایمانی تاريخ: چهارشنبه 10 خرداد 1396 ساعت: 19:15

"بنام خدا"

این منم.
ساجده
(سلااام من و سلام ساجده)
با یه ذهن که غزالش بی قراره ،بی قرار و پرشور ...
غزال ذهنم با چشم های مشکی درشتش زل زده با آینده
زل زده به امید ...
به حال خوب ...
چشم بر نمیداره ...
حواسش هست به حس های خوب.

برچسب: نویسنده: بهراد ایمانی تاريخ: چهارشنبه 10 خرداد 1396 ساعت: 19:15

فریاد زدم

دیگر دوستت ندارم و

دیگر هیچ وقت

برای بازی با اسب بالدار

و تماشای رقص نهنگ ها

به خواب های تو نخواهم آمد

پیش از رفتن به رختخواب

نیم نگاهی به من انداخت و

زیر لب پرسید

هیچ

چند روز است ؟

واهه آرمن

برچسب: نویسنده: بهراد ایمانی تاريخ: چهارشنبه 10 خرداد 1396 ساعت: 19:15

صفحه بندی